تبليغاتX
راه سبز برای جوان ایرانی


راه سبز برای جوان ایرانی


In B

o

o

o

o o o o

o O o

o o

o o

S

Male toe

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

 

|""""""""""|_:!""-.,

 

"@@"""""" ""@""

ده تن آجر فداي زير بناي وجودت

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در10روز9سوال ازتوکردم8روزفکرکردي وطي7روزبه6تاازآنها5جواب دادي،4بارتورابه 3پارک دعوت کردم،2بارخواهش کردم تا يک بار گفتي:

I LOVE YOU

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قلب من با قلب توخورده گره نكنه نازكني باز كني اين دوگره

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

واسه اينکه يه گل بخنده حتمأبايد ابري گريه کنه،ابرتم گلم،هميشه بخند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ماکه به دل عشق تو را کاشتيم،ماکه به سرشوق تو پنداشتيم،بود اگرصحبت دوست داشتن،بيشتر ازهر که تو را دوست داشتيم.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

 

شمع اين مساله را بر‎ ‎همه روشن كرد/ كه تواند همه شب گريه‎ ‎ بي شيون كرد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دارم به دل صحبت ياران رفته را/ ياري كن اي اجل كه به ياران رسانيم.

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

يار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض/ پادشاهي كامران بود از گدايان عار داشت‎ ‎.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد/ در دام مانده مرغي صياد رفته باشد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

دوري پايان دوستي نيست لطيف ترين غم دنياست.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

اي خدايي که به يعقوب رساندي يوسف،اين زمان يوسف من نيز به من باز رسان

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پيداست هنوز يك شقايق نشدي،زنداني زندان دقايق نشدي،وقتي كه مرا از دل خود ميراني،يعني كه تو هيچوقت عاشق نشدي

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

خوشا از بنددام عشق رستن،زدست بيوفايان دل گسستن،نصيب اين دل وامانده اين شد،شكستن هي شكستن هي شكستن

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ديشب دوباره آمدي به خواب من،

ديدار خوب تو،

تا کوچه هاي کودکيم برد پا به پا،

شاد و شکفته اما،

فارغ ز هست و نيست،

يک لحظه دست تو از دست من رها شد و خواب از سرم پريد

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

طلوع بي شمار معرفت باش،به شهري كه رسومش بي وفاييست،سرم سرگرم تصوير تو گشته،به آن حدي كه اسمش بي نواييست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آدما اشتباه ميکنن دنبال خوشبختي ميگردن،خوشبختي پيدا شدني نيست ساختنيه

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من هنوز از مي چشمان سياهت مستم،گفتم بنويسم كه به يادت هستم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ديگران گربه وصال تو خوشند،ماشب وروز به يک وعده ي ديدار خوشيم.


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

از فراق تو مرا هر نفسي صد آه است،از تو غافل نيستم اي دوست خدا آگاه است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

L ' " v " e . o

ببين برات لاو تركوندم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

قانون معرفت ميگه:

به قلب ما نزديک است كسي كه از چشمهاي ما دور است

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اينجاآسمان ابريست آنجارانميدانم،اينجا شده پاييز آنجا را نميدانم،اينجاهمش رنج است،آنجارا نميدانم اينجادلي تنگ است،آنجارا نميدانم!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

مي دوني فلسفه تک زنگ زدن چيه؟يعني به يادتم اما حرفي براي گفتن ندارم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر گل بودم،تقديم وجودت ميشدم، اگرتار بودم،آهنگ دوست داشتن رامينواختم،اگر باران بودم آنقدر ميباريدم تاغمهايت رابشويم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دريغا که نه گلم،نه تارم ونه بارانم،ولي هرچه باشم وهر کجا باشم;بيادتم

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دلم برات تنگ شده. محبت بي رنگ شده. دوستي فقط آهنگ شده.رفاقت تک زنگ شده.نامرد!دلت سنگ شده. مگه بين من وتو جنگ شده

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

يک شاخه گل رز ميتونه باغ من باشه ويک دوست مثل تو ميتونه دنياي من باشه.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

تو ساعت باش و من فقط يه ثانيه تا در هر دقيقه 60 بار دورت بگردم.@

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

اگرتمام درد هاي دنيا را نردبان كني ، دستت به سقف دلتنگي من نمي رسه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

چو شب گيرم خيالت رادر آغوش ،سحر از بسترم بوي گل آيد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من سازگارم ، با روزگارم

از تلخيش اما شکايتي ندارم !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زندگي 3 لحظه است :

ديدن ، بودن و خنديدن تو . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گفتمش يار وفادار توام ، گفتا بس است

من وفا کي از تو خواهم تا وفاداري کني ؟

گفتمش شد ارغواني چهره ام از هجر تو

گفت ميتوان با اشک خونين چهره گلناري کني . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به کدامين کتاب مقدس دنيا سوگند بخورم که از ياد عاشق واقعي ات نخواهي رفت

حتي اگر تو را به آخرين صفحات تاريخ تبعيد کرده باشند . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آسمان هفتگانه و زمين و کساني که در آن هستند ، همگي تسبيح خدا ميگويند

بي گمان بخشنده است . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سفر کردم که از يادم بري ، ديدم نميشه

آخه عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه

غم دور از تو بودن بي پرم کرد

نرفت از ياد من عشق ، سفر عاشقترم کرد . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کسي که به فکر درست کردن آينده خودش نيست نميتونه آينده کسي باشه . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زيبا ترين ستايش ها نثار کسي که کاستي هايم و لغزش هايم را ميداند

و باز هم دوستم دارد . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/21ساعت 13:41 توسط امیر حسین| |


مورخان مي‌نويسند: اسکندر روزي به يکي از شهرهاي ايران (احتمالا در حوالي خراسان) حمله مي‌کند، با کمال تعجب مشاهده مي‌کند که دروازه آن شهر باز مي‌باشد و با اين که خبر آمدن او به شهر پيچيده بود مردم زندگي عادي خود را ادامه مي‌دادند. باعث حيرت اسکندر بود زيرا در هر شهري که سم اسبان لشگر او به گوش مي‌رسيد عده‌اي از مردم آن شهر از وحشت بيهوش مي‌شدند و بقيه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه مي‌بردند، ولي اينجا زندگي عادي جريان داشت. اسکندر از فرط عصبانيت شمشير خود را کشيده و زير گردن يکي از مردان شهر مي‌گذارد و مي گويد: من اسکندر هستم.

مرد با خونسردي جواب مي‌دهد: من هم ابن عباس هستم.

اسکندر با خشم فرياد مي‌زند: من اسکندر مقدوني هستم، کسي که شهرها را به آتش کشيده، چرا از من نمي‌ترسي؟

مرد جواب مي‌دهد: من فقط از يکي مي‌ترسم و او هم خداوند است.

اسکندر به ناچار از مرد مي‌پرسد: پادشاه شما کيست؟

مرد مي‌گويد: ما پادشاه نداريم.

اسکندر با خشم مي‌پرسد: رهبرتان، بزرگتان!؟

مرد مي‌گويد: ما فقط يک ريش سفيد داريم و او در آن طرف شهر زندگي مي‌کند.

اسکندر با گروهي از سران لشکر خود به طرف جايي که مرد نشاني داده بود، حرکت مي‌کنند در ميانه راه با حيرت به چاله‌هايي مي‌نگرد که مانند يک قبر در جلوي هر خانه کنده شده بود.

لحظاتي بعد به قبرستان مي‌رسند، اسکندر با تعجب نگاه مي‌کند و مي‌بيند روي هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس يک ساعت زندگي کرد و مرد. ابن علي يک روز زندگي کرد و مرد ابن يوسف ده دقيقه زندگي کرد و مرد!

اسکندر براي اولين بار عرق ترس بر بدنش مي‌نشيند، با خود فکر مي‌کند اين مردم حقيقي‌اند يا اشباح هستند؟ سپس به جايگاه ريش سفيده ده مي‌رسد و مي‌بيند پير مردي موي سفيد و لاغر در چادري نشسته و عده‌اي به دور او جمع هستند.

اسکندر جلو مي‌رود و مي‌گويد: تو بزرگ و ريش سفيد اين مردمي؟

پير مرد مي‌گويد: آري، من خدمت‌گزار اين مردم هستم!

اسکندر مي‌گويد: اگر بخواهم تو را بکشم، چه مي‌کني؟

پيرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده مي‌گويد: خب بکش! خواست خداوند بر اين است که به دست تو کشته شوم!

اسکندر مي‌گويد: و اگر نکشم؟

پيرمرد مي‌گويد: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در اين دنيا افزون گردد.

اسکندر سر در گم و متحيّر مي‌گويد: اي پيرمرد من تو را نمي‌کشم، ولي شرط دارم.

پيرمرد مي‌گويد: اگر مي‌خواهي مرا بکش، ولي شرط تو را نمي‌پذيرم.

اسکندر ناچار و کلافه مي‌گويد: خيلي خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اينجا مي‌روم.

پيرمرد مي گويد: بپرس!

اسکندر مي‌پرسد: چرا جلوي هر خانه يک چاله شبيه قبر است؟ علت آن چيست؟

پيرمرد مي‌گويد: علتش آن است که هر صبح وقتي هر يک از ما که از خانه بيرون مي‌آييم، به خود مي‌گوييم: فلاني! عاقبت جاي تو در زير خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوري و به ناموس مردم تعدي نکني و اين درس بزرگي براي هر روز ما مي‌باشد!

اسکندر مي‌پرسد: چرا روي هر سنگ قبر نوشته ده دقيقه، فلاني يک ساعت، يک ماه، زندگي کرد و مرد؟!

پيرمرد جواب مي‌دهد: وقتي زمان مرگ هر يک از اهالي فرا مي‌رسد، به کنار بستر او مي‌رويم و خوب مي‌دانيم که در واپسين دم حيات، پرده‌هايي از جلوي چشم انسان برداشته مي‌شود و او ديگر در شرايط دروغ گفتن و امثال آن نيست!

از او چند سوال مي‌کنيم:

چه علمي آموختي؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجاميد؟

چه هنري آموختي؟ و چه قدر براي آن عمر صرف کردي؟

براي بهبود معاش و زندگي مردم چه قدر تلاش کردي؟ و چقدر وقت براي آن گذاشتي؟

او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" مي‌گويد: در تمام عمرم به مدت يک ماه هر روز يک ساعت علم آموختم، يا براي يادگيري هنر يک هفته هر روز يک ساعت تلاش کردم. يا اگر خير و خوبي کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ريا و خودنمايي! ولي يک شبي مقداري نان خريدم و براي همسايه‌ام که مي‌دانستم گرسنه است، پنهاني به در خانه‌اش رفتم و خورجين نان را پشت در نهادم و برگشتم!

بعد از آن که آن شخص مي‌ميرد، مدت زماني را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده، و روي سنگ قبرش حک مي‌کنيم: ابن يوسف يک ساعت زندگي کرد و مرد!

يا مدت زماني را که براي آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روي سنگ قبرش حک مي‌کنيم: ابن علي هفت ساعت زندگي کرد و مرد و يا براي بهبود زندگي مردم تلاشي را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک مي‌کنيم: ابن يوسف يک ساعت زندگي کرد و مرد. يعني، عمر مفيد ابن يوسف يک ساعت بود!

بدين‌سان، زندگي ما زماني نام حقيقي بر خود مي‌گيرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقي همه خسران و ضرر است و نام زندگي آن بر نتوان نهاد!

اسکندر با حيرت و شگفتي شمشير در نيام مي‌کند و به لشکر خود دستور مي‌دهد: هيچ‌گونه تعدي به مردم نکند. و به پيرمرد احترام مي‌گذارد و شرمناک و متحير از آن شهر بيرون مي‌رود!

 

فکر مي‌کنيد: اگر چنين قانوني رعايت شود، روي سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟

لحظاتي فکر کنيم... بعد عمر مفيد خود را محاسبه کنيم!


نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/21ساعت 13:1 توسط امیر حسین| |

سلام به همه ی دوستان امیدوارم که حال همه ی شما خوب باشد و در هر کجای ایران زمین هستید شاد وخرم باشید.من برای شما مطالب جالب و اموزند های اماده کردم امید وارم که به دردتان بخورد و آن را سر مشق خودتان قرار دهید.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با هر user name كه باشم، من را connect مي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمي كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با يك delete هر چي را بخواهم پاك مي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه اينهمه friend براي من add مي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه اينهمه wallpaper كه update مي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با اينكه خيلي بدم من را log off نمي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه همه چيز من را مي داند ولي SEND TO ALL نمي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه مي گذارد هر جايي كه مي خواهم Invisible بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه جزء friend هام مي ماند و من را delete و ignore نمي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه اجازه،  undo كردن را به من مي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت به من پيغام line busy نمي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه اراده كنم،  ON مي شود و من مي توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه دلش را مي شكنم، اما او باز من را مي بخشد و shout down ام نمي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه password اش را هيچ وقت يادم نمي رود، كافيه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه تلفنش هميشه آنتن مي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه شماره اش هميشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت پيغام no response نمي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هرگز گوشي اش را خاموش نمي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت ويروسي نمي شود و هميشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچوقت نيازي نيست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه آهنگ حرف هاش هميشه من را آرام مي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه نامه هاش چند كلمه اي بيشتر نيست، تازه spam هم تو كارش نيست

خدا را دوست دارم ، بخاطر اينكه وسط حرف زدن نمي گويد، وقت ندارم، بايد بروم يا دارم با كس ديگري حرف مي زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه من را براي خودم مي خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه وقت دارد حرف هايم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه فقط وقت بي كاريش ياد من نمي افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه مي توانم از يكي ديگر پيشش گله كنم، بگويم كه گله دارم.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه پيشم مي ماند و من را تنها نمي گذارد، دوست داشتنش ابدي است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه مي توانم احساسم را راحت به آن بگويم، نه اصلا نيازي نيست بگويم، خودش ميتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه به من مي گويد دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفي نمي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه تنها كسي است كه مي تواني جلوش بدون اينكه خجل بشوي گريه كني، و بگويي دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه ، مي گذارد دوستش داشته باشم ، وقتي مي دانم لياقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اينكه از من مي پذيرد كه بگويم : خدا را دوست دارم

--
بي پناهم من ، امانم ميدهي *** نور ميخواهم نشانم ميدهي
بي تو در اين كوچه ها در يوزه ام *** تا بيايي در فراقت روزه ام

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 20:0 توسط امیر حسین| |

.

                                                          هو المحبوب

شاهد آن نيست که مويي و مياني دارد***************بنده طلعت آن باش که آني دارد
شيوه حور و پري گر چه لطيف است ولي*******خوبي آن است و لطافت که فلاني دارد
چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب*************که به اميد تو خوش آب رواني دارد
گوي خوبي که برد از تو که خورشيد آن جا*******نه سواريست که در دست عناني دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردي**************آري آري سخن عشق نشاني دارد
خم ابروي تو در صنعت تيراندازي***********برده از دست هر آن کس که کماني دارد
در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز***********هر کسي بر حسب فکر گماني دارد
با خرابات نشينان ز کرامات ملاف************هر سخن وقتي و هر نکته مکاني دارد
مرغ زيرک نزند در چمنش پرده سراي***********هر بهاري که به دنباله خزاني دارد
مدعي گو لغز و نکته به حافظ مفروش**************کلک ما نيز زباني و بياني دارد

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 13:6 توسط امیر حسین| |


 خداوندی که من رامورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

 

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

 

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

 

 

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

 

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

 

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

 

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.


--
خیلی سخته دل بریدن، خیلی ساده است دل شکستن
سخته عاشقانه مردن، دل به هیچ کسی نبستن
.

نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 11:9 توسط امیر حسین| |

بازم سلام براتون مطلب جالبی اماده کردم این مطلب بیشتر به درد دختر خانمها می خورد امید وارم که با خواندن این مطلب از ان درس بگیرید و از شما می خواهم با دقت مطالعه کنید و ان را سر مشق زندگیتان قرار دهید

برای اشنا شدن با مدیر وبلاگ به پروفاییل مراجعه کنید


::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/21ساعت 13:47 توسط امیر حسین| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست